Meet Me Again Ep8

صبح شده بود...با اینکه زیاد خوابیده بودم ولی بازم احساس خستگی میکردم...بهترین کار برای رفع خستگی یه پیاده روی بود...یه بطری آب برداشتم و یه لباس مناسب پوشیدم و رفتم به سمت پارک خلوتی که کنار آپارتمان بود...تا توان داشتم دوییدم...یکمی واسم سخت بود...چون آسم خفیف دارم...ولی دوییدن رو دوست دارم...هیچ چیز مثل دوییدن خستگیمو برطرف نمیکنه...رو یه نیمکت نشستم...یکمی آب خوردم و دوباره تا خونه دوییدم...البته این بار یکمی آرومتر..!!!

داشتم اتاقمو تمیز میکردم که چشمم به آلبوم شخصیم خورد...بازش کردم...توش پر بود از عکسای بچگیم و عکسای دوره دبیرستانم...با دوستام...دلم میخواست باهاشون حرف بزنم...لپ تاپمو روشن کردم...مسنجرو باز کردم..." بذار ببینم کی آنلاینه..!!! هووووووم...!!! ای شبنم نامرد...!!! تو نباید حال منو بپرسی؟؟!!" تو دلم با خودم حرف میزدم...که یکی آنلاین شد..." ای جوووونم...یگانه...چقدر دلم واسه این دختر شیطون تنگ شد" واسش مسیج فرستادم...بدون معطلی جواب داد

یگانه : هانییییییی....!!! خودتی؟؟!!! وای دختر حالت خوبه؟؟!!

- سلام دختر شیطون...آره خوبم...تو چطوری؟؟!! یگانه دلم واستون تنگ شده....خیلییییییی!!

- منم همینطور...هانیه!!! یه خبر بد دارم

نگران شدم : یگان؟؟!! چی شده؟؟!! داری نگرانم میکنی

- چطوری بگم....هانی ترم قبل فیزیکمو مشروط شدم....!!!

- کووووووووووووووووفت....فکر کردم چی شد!!!! بی مزه....حقته!!! باز داری شیطونی میکنی؟؟!!

- نه هانی...ترک کردم اون عادتمو....!! اوووووووه قضیه داشت ترک کردنم...آخرین سوژه خیلی زرنگ بود....بدجوری به پروبال هم پیچیدیم....مامان که دید خیلی دارم بی ادب میشم تهدیدم کرد...اونم چه تهدیدی...!!!! منو تو اتاق زندونی میکنه...اینترنت قطع...گوشی بی گوشی....قشنگ دق میکردم...منم ترک کردم...هه هه هه

- فدای مامانت...خودش آدمت کرد...باید زودتر دست به کار میشد که انقدر مردمو اذیت نکنی

همینطور مشغول حرف زدن و درد و دل بودیم...من از اتفاقای اینجا میگفتم و اونم از دوستا و حال و هوای ایران

یگانه : هانیه.!!! باید برم..تولد علی داداشه نازنینه

- اوخییییییییی....علی کوچولو...ببوسش...از طرف منم تبریک بگو

- حتما...خب دیگه...کاری نداری؟؟!!

- نه عزیزم...برو گلم

- خیلی خوشحال شدم...واقعا میگم...خداحافظ...مواظب خودت باش

- حتما

منم آفلاین شدم....واسه ناهارم یه چیز سبک خوردم...اصلا گشنم نبود

رفتم سمت کمد لباسم...چه لباسی مناسب این جشنه خونوادگیه؟؟!! کت و شلوار مشکی و سفیدم!!!

پوشیدمش...جلو آیینه وایستادم...یه نگاه به خودم انداختم...یکی از شال هامو برداشتم " اینطوری بهتره!! " کارت رو برداشتم و یه نگاه بهش انداختم...چیزی از آدرسش سردرنیاوردم...یاد دیشب افتادم...واقعا باید بهش زنگ میزدم؟؟!! شمارشو گرفتم ولی دودل بودم که زنگ بزنم یا نه...بالاخره زنگ زدم

- سلام...آقای لی؟؟!!

سونگ جین: بله

- شناختین؟؟

- بله چطوری؟؟!!

باز این پسره صمیمی شد

- میخواستم بدونم کجا باید منتظرتون بمونم

- پارک کنار داتشگاه خوبه؟!

- آره...پس ساعت 6 پارک چونگی چون

-میبینمتون

ساعت 6 شده بود و من تو پارک منتظر بودم...بالاخره بعد از 5-6 دقیقه تاخیر رسید...یک کت تقریبا بلند مشکی که زیرش یه بلوز با یه طرح عجیب و غریب پوشیده بود با شلوار جین آبی...خوشتیپ بود

جلو رفتم که سلام کنم ولی طوری رفتار کرد که انگار منو ندید...سرجام وایستادم. چند قدم که جلوتر رفت وایستاد و بدون اینکه برگرده گفت: دنبالم بیا

من : سلامتو خوردی؟

- سلام

- علیک سلام...پسره پررو

- باز که رفتی تو موج ایرانی...نمیفهمم چی میگی...پس رودتز دنبالم بیا

- کجا؟؟

- آدرس کجارو بهم دادی؟!!

- ایون آه

- ما هم داریم میریم اونجا...پس عجله کن

حرکت کردیم به طرف آدرس...خیابونا شلوغ بود...فروشگاه های بزرگ شهر پر از جمعیت بود. همینطور که به ویترین فروشگاه ها نگاه می کردم گفتم : میتونم یه سوال ازت بپرسم؟

سونگ جین تعجب کرده بود : بپرس

- چرا واسه درس خوندن تلاش نمیکنی؟

- دوست ندارم درس بخونم

- پس واسه چی میای دانشگاه؟!! چرا از فرصت هات استفاده نمیکنی؟!! با این استعدادی که تو داری مطمئنم موفق میشی

- ممنونم از تعریفت...ولی من از آدمایی که همیشه کتاب دستشونه و هیچ فایده دیگه ای ندارن خوشم نمیاد

- نه که خیلی خودت فایده داری!!!

- باز چی داری میگی؟!!!!!!!!!

- هیچی...بیخیال..چقدر دیگه راه مونده؟

یه نگاه به دعوت نامه انداخت و بعد از چند ثانیه کنار یک در بزرگ ایستاد : اینجاست

- واو...خونه قشنگییه

وارد خونه شدیم...ایون آه برای استقبال از ما جلو اومد

ایون آ]: خوش اومدی هانی!!

و رو به سونگ جین : ممنونم که دعوتم رو قبول کردین

سونگ جین با احترام جواب داد : خواهش میکنم

دوتامونو به سمت یه میز راهنمایی کرد..بعد از چند دقیقه کیوجونگ برای خوش آمدگویی به سمتمون اومد

کیو: سلام هانی...ممنونم که اومدی

سونگ جین از رفتار دوستانه کیوجونگ متعجب شد و همینطور کیوجونگ از بودن سونگ جین

من در جوابش گفتم : سلام آقای کیم...خواهش میکنم

سونگ جین با احترام دستشو به سمت کیوجونگ برد و گفت : لی سونگ جین هستم...از ملاقات با شما خوشحالم آقای کیم کیوجونگ

کیو جونگ هم دستشو به دست سونگ جین داد و گفت : سلام آقای لی...منم از آشناییتون خوشبختم

بعد روشو به سمت من کرد و گفت : باید از دوستای نزدیکت باشه...درست میگم؟؟!!

یه نگاهی به سونگ جین انداختم...اگه همیشه انقدر با ادب بود خیلی بهتر میشد " بله " مطمئنم بعد از رفتن کیوجونگ باید خرفی که زدم رو پس بگیرم...چون به این بچه به اندازه به دو ریالی هم نباید رو داد. کیوجونگ معذرت خواهی کرد و گفت که باید پیش دوستاش برگرده

سونگ جین : ممنونم از اینکه منو دوست خودت دونستی

- خواهش میکنم...حالا باید یه کاری بکنی

- چه کاری؟؟!!!

- میخوای دوست باشیم...باشه مشکلی نیست ولی یه شرطی داره...اونم اینه که باید درس بخونی

- درس بخونم؟؟!!

- آره....شیطونی هاتو بذار کنار...واسه هدفت تلاش کن...تو کسی هستی که میتونه

- هه...هدف؟؟!! چه چیز مسخره ای!!!

- یعنی چی که مسخره است؟؟!!

- خب مسخره است دیگه!!! اصلا هیچ مفهومی نداره!!

- مفهوم نداره؟!!!! تو دیگه کی هستی...اصلا منطق سرت نمیشه!!!

- آره منطق سرم نمیشه....فقط شمایین که میفهمین...فکر میکنین چون درس میخونین همه چیزو میدونین ولی درستش اینه که هیچی نمیدونین

- آرومتر...درست نیست اینجا صداتو بلند کنی....اصلا حرفمو پس میگیرم

- آره اینطوری بهتره

اصلا انتظار همچین برخوردی رئ ازش نداشتم...چرا؟؟ مگه درس خوندن بده؟ مگه چیز بدی گفتم؟ مگه بده که میتونه موفق باشه؟

سونگ جین: من میرم بیرون

من: کجا؟؟!!!

- برمیگردم

- ولی من........!!! به حرفم توجه نکرد...آروم حرفمو تموم کردم " اینجا تنهام "

یه لیوان آب پرتقال از روی میز برداشتم..همینطور که از آب پرتقالم میخوردم به اطرافم نگاه میکردم...پر بود از آدمای جورواجور...ایون آه با یک خانم میانسال مشغول گپ زدن بود..کیوجونگ هم با دوستاش بود. فقط یونگ سنگ رو میشناختم.بقیه رو تاحالا ندیده بودم...مشغول دیدن مهمونا بودم

- تنهایین؟؟!!

باشنیدن صدا برگشتم...یه پسر جوون 24-25 ساله که قد بلندی داشت

جواب دادم : نه..دوستم رفته بیرون الان برمیگرده

- که اینطور!! تا حالا تو جشن ها ندیدمتون..از آشناهای کیوجونگ هستین؟!!!

- من از دوستای خواهرشونم

- پس تازه واردین!!!! از آشناییتون خوشبختم

دستشو آورد جلو...داشتم دستمو میبردم بهش دست بدم که...

- هانی!!!

با صدای سونگ جین برگشتم

- اومدی!! منتظرت بودم

سونگ جین جلو اومد. من : خوب شد که اومدی ... ایشون آقای.....!!!!

رومو کردم به سمت پسر جوون و پرسیدم : ببخشید...اسمتون؟؟!!

- اسمم؟؟!!!

سونگ جین : نیازی به معرفی نیست...میشناسمشون...از ملاقات با شما خوشبختم آقای کیم هیونگ جون

هیونگ : منم همینطور!!!

من: سونگ جین!!! شما چطور همدیگرو میشناسین؟؟!!

هیونگ جون با چشمای گرد شده بهم نگاه میکرد

سونگ جین: خب دیگه

بعد با یه زبون دیگه یه چیزی به هیونگ جون گفت اونم بعد از تموم شدن حرفش بلند بلند میخندید...دوتاشونو چپ چپ نگاه کردم....رو به سونگ جین گفتم : چی بهش گفتی ها؟؟!!

سونگ جین : یه بحث دوستانه و البته خصوصی بود!!

- چه نوع خصوصیه که به من نگاه میکنه و میخنده!!!

رو به هیونگ جون گفتم : چرا بهم میخندین؟؟!!!

هیونگ: هیچی...مهم نیست!!

کیوجونگ و یونگ سنگ اومدن سمت هیونگ جون

کیو: خوب با دوستایه من گرم گرفتی هیونگ!!!

هیونگ : کیوجونگ!! چرا نگفتی مهمون خارجی  دارین؟؟!!!

من با این حرفش عصبانی شدم...رومو کردم سمت سونگ جین... با نگاه های عصبانی من ترسیدوووحتما دوباره چیزی درمورد ملیت و کشورم گفت...ظرف آب پرتقالمو روی میز گذاشتم و از سالن خارج شدم...صدای پای یکی سکوت توی حیاط رو شکوند

من: بازم میگی که منظوری نداشتی!!! از همون اولش هم نباید بهت اعتماد میکردم....دیگه واسه چی اومدی ؟؟!!! دوباره میخوای بگی متاسفی یا میخوای دوباره به بازیم بگیری...ها؟؟؟!!!

برگشتم تا ببینم چه جوابی داره که بهم بده...ولی....اون همه وقت که داشتم حرص میخوردم.....کیوجونگ پشت سرم وایستاده بود.

من : آقای کیم!!!

کیو: از کی ناراحتی؟؟!!

- فکر کردم دوستم اومد...ببخشید اگه تند رفتم

- میتونم بپرسم دلیلش چیه؟؟!!

- چطور بگم... این دعوا واسه قبلائه...واسه اولین روزی که رفتم دانشگاه...سونگ جین یه حرفی زد که خوشم نیومد....که فکر میکنم دوباره اون کارو تکرار کرد!!!

- فقط همین!!!

- چیز کوچیکی نیست...!!!

- بهتره بریم پیشش تا ببینیم اون چه جوابی داره که بده!!

- ببخشید آقای کیم!!

- کیوجونگم!!! ( صد بار داداشم گفت که آقای کیم صداش نکن!!)

- شما نمیدونین که سونگ جین چی به هیونگ جون گفت؟؟ اونا چطوری همدیگرو میشناسن؟؟!! شما سونگ جین رو میشناختین؟!!

- اول اینکه من نمیدونم سونگ جین چی به هیونگ گفته...باید از خودش بپرسی دوم اینکه همه هیونگ جون رو میشناسن اینکه سوال پرسیدن نداره...و اینکه من تازه امروز با سونگ جین آشنا شدم...بازم سوال داری؟؟

- فقط یکی دیگه...هیونگ جون کیه؟؟!!

صدای خنده ی کیوجونگ تمام فضای حیاطو پر کرده بود ( اوخییییی تصور کنین!!! من فدای اون خندیدنات...تک داداشه خودم) من با تعجب نگاش میکردم : چرا دارین میخندین؟؟!!

کیو: یعنی تو واقعا هیونگ جون رو نمیشناسی؟؟!! وای خدا...به هیونگ بگم خودشو بکشه...هنوز مثل من معروف نشده...هاهاها!!!

و بعدش به سمت در ورودی سالن حرکت کرد. من مات و مبهوت نگاش کردم...اینا یه چیزشون میشه ها!!! حرکت کردم به سمت سالن...رفتم کنار سونگ جین وایستادم

سونگ جین : باور کن من چیزی نگفتم...نمیدونم چرا هرچی میگم فکر میکنی چیز بدی گفتم...میدونم چی فکر کردی ولی من اصلا همیچین چیزی نگفتم

- پس چرا میخندید؟؟!!

- من به هیونگ جون گفتم که تو کره ای نیستی و واسه همین هم اونو نمیشناسی...اونم خندید...همین!! باور کن چیزی جز این نگفتم

- داری راست میگی

- آره

- پس یه معذرت خواهی بهت بدهکارم...ببخشید!!

کیوجونگ ، یونگ سنگ و هیونگ جون اومدن سمت ما!!

کیو: وای هیونگ!! آبروت رفت...من شهرتم از تو بیشتره...یه دختر ایرانی و خارجی منو میشناسه ولی تورو نمیشناسه...من میخوام پرواز کنم...یوهووووو

هیونگ : شما واقعا منو نمیشناسین؟!! تورو خدا بگین که منو میشناسین...آبروم رفت!!! ای بابا....شانس نداریم

- شما یه آدم معروفین؟؟!!

- آه..البته یکمی درصدش پایین اومد

- بازیگرین؟؟!!

- آره...البته نه به عنوان حرفه اصلیم

- مجری؟؟!!

- اونم یه مدت تجربه کردم

- مدل!!! واقعا یه مدلین؟؟!! بهتون نمیاد!!

- اونم بله ولی حرفه اصلیمو هنوز حدس نزدی

- A4 فرانسه؟؟!!

همه خندیدن

هیونگ : دستت درد نکنه...نه سیم چینم

کیو: آچار فرانسه!!!!! هاهاهاهاعجب لقبی!!!

هیونگ : خانوم به خودت فشار نیار مریض میشی...من خواننده ام همکار کیوجونگ....البته با هم واسه 5 سال کار کردیم ولی....

- ولی گروهتون از هم پاشید و جدا شدین...پس یکی از اونا شمایین

هیونگ : هوراااا...بالاخره فهمید...حالا اینارو از کجا میدونی؟؟

- یکی از دوستام واسم توضیح داد.. وقتی که کیوجونگ و یونگ سنگ اومدن دانشگاه

سونگ جین : هارا؟؟!!

- آره

کیوجونگ : کسی اینجا حاضره برقصه؟؟!!

سونگ جین : هانی نظرت چیه؟؟!!

- نه

- از من ناراحتی؟!

- چرا باید ناراحت باشم....نه...فقط خسته ام!!

- میخوای برگردیم؟؟!!

- فکر خوبیه

با چشمام دنبال ایون آه میگشتم

من : میخوام برم با ایون آه خداحافظی کنم

سونگ جین : پس وایسا منم بیام

دوتامون به سمت ایون آه رفتیم

ایون آه : هانی...اینجایی؟؟!!

بعد روشو کرد به سمت خانم میانسالی که کنارش وایساده بود و گفت : مامان...اینم از هانی که بهت گفتم!!

خانم کیم مادر ایون آه برگشت به سمت من . گفت : سلام عزیزم...از آشناییت خوشبختم

- سلام خانوم کیم...باعث افتخاره

ایون آه : چیزی شده که اومدی اینجا؟!

- آره...اومدم بهت بگم که میخوام برم

- به این زودی؟؟!! جشن خسته کننده بود؟!!

- نه اصلا اینطور نیست...خودم یکمی خسته ام...اتفاقا امشب، شبه خیلی خوبی بود.

- هرجور راحتی...امشب میخواستم خبر نامزدی خودمو با یونگ سنگ بدم

- واقعا؟؟!! تبریک میگم

- ممنونم

سونگ جین : منم تبریک میگم خانوم کیم بابت جشن امشب هم ممنونم

ایون آه: خواهش میکنم...امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه

سونگ جین : بریم ؟؟!!

من: بریم...ایون آه...بابت مهمونی ممنونم

ایون آه : قبل از رفتن با کیوجونگ هم خداحافظی من

- حتما...خداحافظ

رفتیم پیش کیوجونگ

من: آقای کیم !!

کیو: بله؟؟!! مشکلی پیش اومده؟!

- نه..اومدم خداحافظی کنم...منو دوستم میخوایم بریم...بابت امشب ممنونم

کیو: خواهش میکنم...خوش اومدین

یونگ سنگ هم ازمون خداحافظی کرد...داشتیم می رفتیم که هیونگ جون گفت : بدون خداحافظی داری میری؟؟

- ببخشید...حواسم به شما نبود...از آشنایی باهاتون خوشبختم

- منم همینطور...بعد روشو به سمت سونگ جین کرد و گفت : خوشحال شدم

سونگ جین : باعث افتخاره آقای کیم

خداححافظی کردیم و اومدین بیرون..بین راه هیچ حرفی ردوبدل نشد تا اینکه رسیدیم به پارکی که باید از هم جدا میشدیم

سونگ جین: هانی!!!

من : بله؟؟!!

- میشه چیزی بخوام؟؟؟

- چی؟؟

- میشه باهم عکس بگیریم؟؟!!

- مشکوک میزنیا...واسه چی؟؟!!!

- فقط به عنوان یه یادگاری...میشه؟؟

- شرطی که گذاشتمو قبول میکنی؟؟

- کدوم؟؟ بعد از یه مکث کوتاه گفت : آها...هوووووم...باشه...قبوله...سعی خودمو میکنم که درسمو بخونم

- حالا شد

سونگ جین گوشیشو از جیبش آورد بیرون

- آماده ای؟؟!! 3 2 1 ... !! گوشیشو گرفت جلو صورتمون و عکس گرفت

من : ببینمش..!!! خوبه...خب دیگه ... باید جدا بشیم

سونگ جین: ممنونم....شب بخیر

راهمونو جدا کردیم. لباسمو عوض کردم و خوابیدم

اینم از این قسمت طولانی

تا قسمت بعد بدروووود

/ 2 نظر / 10 بازدید
saeedeh jong

Ajiiii kheyliii bahal boood Kkk hyung sasht khodesho mikosht hani nemishnakhtesh !!! Mn montazere ghesmate badiiiam ... dare jaleb mishe dastan ... To faz Love[خجالت] Aji nari ghesmat bado 6 mah dg bezariaaa ! Sayy kon zood bezari