the bitterness of olive part 24

جونگ مین/
همه روی مبل نشسته بودن...از هیچ احدی صدایی بلند نمیشد...تا صدای بچه هامیومد..رومو میکردم به طرف فرزانه اونم میفهمید اول یکم باهام لج میکرد ولی وقتی خودشم بهم میریخت بلند میشد و یه تذکری به بچه ها میداد....
من: چرا انقدر دیر کردن؟؟ هیونگم همیشه یه جای کارش میلنگه....
فرزانه: نکنه اتفاقی افتاده؟؟ وای خدا دارم دیوونه میشم....
تا یونگ سنگ اومد بگه که یه زنگی بهشون بزنیم صدای زنگ در اومد...الهام با سرعت رفت و درو باز کرد...
الهام: سلام...خوبین؟؟چرا دیر کردین؟؟ چی شد؟؟ پس کیوهیون کجاست؟؟؟
هیونگ: سلام...من خوبم تو چطوری؟؟ میری کنار من دارم کور میشم....
الهام: مگـه چیشده؟؟
هیونگ: میخوام بخوابم...
الهام رفت کنار تا چشاش افتاد به کیو و ساناز سریع حرفشو جمع کرد و رفت پیش بقیه نشست... همه اومدن توی خونه...هیونگ مستقیم رفت توی اتاق و خوابید...کیو و ساناز هم رفتن توی اتاقشون... معصومه فرزانه رو برد توی آشپزخونه...
هیون شروع کرد....(همه جا رئیسه!!!)
هیون: کسی میدونه چه اتفاقی افتاده؟؟
من: به نظرتو اگه ما میدونستیم پس اینجا چیکار میکنیم؟؟ منتظریم که تو بگی دیگه....
هیون: امروز صبح حال کیوهیون بدشد...صبحم بردیمش بیمارستان و الان هم توی آی سی یو بستریه...دکترش گفته حالش خیلی خوب نیست...یعنی...
همون لحظه بود که فرزانه با چشمای قرمز از آشپزخونه اومد بیرون و رفت سمت اتاقشون...
زهرا: هیون چی شد؟؟ نگی میرم از ساناز میپرسما....
هیون: یعنی اینکه....کیوهیون تومور داره...
الهام: چــــــی؟؟؟!!!
هیون: میگن خیلی خطرناکه...و اینکه....
معصومه از آشپزخونه اومد بیرون و گفت
معصومه: آقا هیون میشه زودتر تصمیم بگیرین که کی بره بیمارستان؟؟!
بعد روشو کرد طرف من و با سرش حرکات ناجور درمیاورد...بالاخره با حرکاتش فهمیدم منظورش به این بود که برم دنبال فرزانه...
من: هیون تا تو شروع کنی من برمیگردم....
رفتم توی اتاق...هنوز چشاش قرمز بود...و داشت گریه میکرد...
فرزانه: برو بیرون میخوام تنها باشم...
من: تو الان حالت خوب نیست داری هزیون میگی...الان گرمی نمیفهمی...
فرزانه: چرا چرت و پرت میگی؟؟
من: چرا گریه میکنی؟؟ خجالت نمیکشی با این هیکلت؟؟؟
فرزانه: برو گمشو بیرون حوصلتو ندارم....
من: دوست ندارم...میخوام اینجا بمونم....
فرزانه: دوباره اومدی رو اعصابم یورتمه بری؟؟؟(کره الاغ کدخدا،یورتمه میرفت رو مخ فرزانه)
من:اول اینکه الاغ یورتمه میره...من راه میرم...دوما بده اومدم تنها نباشی؟؟
فرزانه: ای کاش میومدی منو از تنهایی در بیاری...بیشتر داری رو اعصابم کندوی زنبور عسل میسازی...
من: این من نیستم که رو اعصابم...تو هستی که رو اعصابم راه میری...
فرزانه: مگه چی گفتم که رو اعصابتم...
من: همینکه گریه میکنی رو اعصابمی...بس کن دیگه
فرزانه: حالا میگم احساس نداری به هیکلتم بر میخوره...میفهمی چی شده؟؟ فقط برای یه لحظه خودتو بذار جای کیو...خیلی سخته...بفهم...
توی سالن/
هیون: خب...هیونگ و کیو و خانوماشون امروز خونه میمونن...بابت دیشب ازشون ممنونیم...بهتره که هرکسی با خانومش بره چون تنهایی اونجا خسته کننده است....خب فقط میمونن یونگ سنگ و جونگ مین...
محبوبه چشاش گرد شده بود...معصومه با این حرف هیون به محبوبه گفت
معصومه: قربونت...برو فرزانه رو صداش کن که بیاد....بهتره اوناهم باشن شاید نظری داشته باشن...
محبوبه بلند شد قبل از اینکه بیاد بالا یه نگاهی به معصومه انداخت...اونم فهمید که محبوبه چی میخواد...سرشو به نشونه تایید تکون داد و محبوبه اومد دنبالمون...
من: فرزانه...خانومم...خودتو ناراحت نکن...حتما خوب میشه...
رفتم جلو و بغلش کردم تا آروم بشه... محبوبه در زد...سریع خودموونو جمع و جور کردیم...
فرزانه: بفرمایین...
محبوبه: ببخشید مزاحم شدم...معصومه میگه بیاین پایین..میخوان واسه امشب برنامه ریزی کنن...
فرزانه: مرسی عزیزم..الان میایم...
رفتیم پایین...همه بودن به جز هیونگ و کیو و ساناز...معصومه فرزانه رو پیش خودش نشوند و توی گوشش یه چیزی گفت...
هیون: خب دیگه دوتا خونواده هستن...حالا بین این دوتا هرکسی راحتتره میتونه قبول کنه...
من: آقا قضیه چیه؟؟ از اول تعریف کن...
هیون: قرار شد بین تو و یونگ سنگ یه نفر واسه امشب بره بیمارستان البته با خانوماتون...
فرزانه: ما میریم...من که امشب میرم...
من:نمیشه ما فرداشب بریم؟؟
فرزانه: من که امشب میرم...تورو نمیدونم؟؟!!
معصومه: آقا جونگ مین...امشبو شما اونجا باشین بهتره...من با فرزانه صحبت کردم...
من: باشه...کی میریم؟؟
هیون: هرچه زودتر بهتر...
فرزانه: من برم آماده بشم...
معصومه: فرزانه وایسا منم بیام
دوتاشون رفتن توی اتاق
معصومه: ممنونم که قبول کردی...محبوبه نمیتونه اینکارو انجام بده...بهم گفت که به کسی نگم..ولی مجبور شدم....
فرزانه: خواهش میکنم...خودمم دلم واسش تنگ شد..میخوام برم ببینمش..
معصومه: نگران بچه ها نباش...فعلا که سرشون گرمه ...قول میدم خوب ازشون مراقبت کنم...شاید امشب یه سری اومدم اونجا...
فرزانه:آره حتما بیاین...مواظب ساناز باش...خوب من آماده ام...
منم آماده شدم....با فرزانه اومدیم تو سالن...
هیون: آماده شدین؟؟ نوید هم با شما میاد که راهو نشون بده...اون بهتر از ما اینجارو بلده..اگه مشکلی پیش اومد یا خبری شد حتما بهمون خبر بدین...

تا بعد....

/ 6 نظر / 9 بازدید
samar

سلااااام اجی خوبی؟؟؟دلم براااااااااات یه ذره شده بووووود عزیزمم[ماچ] خوب ششداومدیییییییی...[بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل] اونننننننننننننننننننننننننننننیییییییییییییییییییییییییییییییییی

samar

اره بوووووووودم تادیدم اونی جونم اومده اول داستانتوخووووندم جون گرفتم شادشدمممممممممم...اره ینی خونم به جوووووش اومده بودوحشتناک...اصن واقعاجوابشون با خدااااااااا.یه مشت دیوونه ی خدانشناس به خودشون جرئت دادن درباره ی کشورمون بدبگن ومخالفشووون باشن...[گریه][گریه][گریه][گریه]

samar

اونی پس جوخوبی گرفتتا....خوشبحالت...منم فردا6فصل امتحان علوم دارم هیچی نخوندم....[گریه]

مهدیس

سیلام اجی جوووووووووووووووووون[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] وای چراخبرندادی...داستان میذاریونمیگی[چشمک] وای خدااااااازدست جونگمین...همش زدحال میزنه...همشون هدفشون ضایع کردن ملسمه...[گریه] من رواین کارشون حساسم...بخدادیگه به این کارشون الرژی پیداکردم..[نیشخند] هه هه هه[خنده]هه هه هه[خنده]داداچ هیونگم بیچاره...فقط یه شب بیداربودا...چه به روزش اومد[خنده] مرسی اجی منتظراون داستانه هم هستم [ماچ][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][بغل]

فاطمه

پس قسمت 25 چی میشه؟!!!!!!!!زود بذارش دیگه. خیلی داستانت باحاله مسخییییییییییییییییییی*دوست دارم خیلی![قلب]

فاطمه

سیلام.چلا قشمت 25 لو نمیژالی؟؟؟؟!!!! دخمل لوش!!!!!!