the bitterness of olive part 5

داشتم میرفتم سمت اتاق که محبوبه صدام کرد...

محبوبه: میشه بریم تو حیاط؟؟؟

من: آره . بریم.

رفتیم تو حیاط روی صندلی توی حیاط نشستیم . محبوبه شروع کرد...

محبوبه: می خواستم یه چیزی بهت بگم . فقط باید قول بدی که کسی نفهمه ، قبوله؟؟

من: قبول. بگو..

بعد یه کاغذ به من داد...

من: خوب... منظورت این بود... باشه ... پیش خودم میمونه...

دستمو انداختم روی دوشش و با هم رفتیم تو خونه.

یونگ سنگ: کجا بودین شما دوتا؟؟؟

محبوبه: به تو چه ربطی داره فضول...

منم داشتم میرفتم توی اتاق تا بچه هارو آماده کنم. هیونگو جونگ مین داشتن یه چیزایی به هم میگفتن تا منو دیدن سریع خودشونو جمع و جور کردن. مستقیم رفتم توی اتاق... بچه ها تمام اتاقو بهم ریخته بودن... اومدم بیرون... با عصبانیت به هیونگ گفتم...

من: چرا حواست به بچه ها نیست؟؟ تمام اتاقو بهم ریختن... شما دوتا نمیخواین آماده شین؟؟؟ همه باید تا نیم ساعت دیگه پایین باشیم. فهمیدین؟؟؟

هیونگ به جونگ مین: باشه بعدا در موردش صحبت میکنیم.

جونگ مین رفت توی اتاق خودشون. هیونگ اومد و رفت سمت کمد لباس...

من: حواست باشه یه لباس خوب بپوشی... اینجا ایرانه ... خیلی با کره فرق داره

هیونگ: میدونم چی بپوشم... راستی نوید چند وقته تو خودشه .. نمیدونی چشه؟؟؟

من: نه... متوجه نشدم... باشه ازش میپرسم. بچه ها آمادن اگه آماده شدی بچه هارو ببر پایین... منم اینجارو جمع میکنم و میام

هیونگ: جونگ وو! دست بابارو بگیر...

من: مواظبشون باش . اگه میتونی یه جوری سر در بیار نوید چشه؟

هیونگ سرشو تکون دادو رفت پایین.

توی اتاق جونگ مین شون

فرزانه: هی جونگ مین ،حواست کجاس؟؟ دارم میگم زودتر آماده شو همه رفتن پایین

جونگ مین: باشه باشه . الان آماده میشم

فرزانه: به چی فکر میکنی؟؟

جونگ مین: هیچی . دارم فکر میکنم چی بپوشم..؟؟!!

فرزانه: آره جون عمه ات...

جونگ مین: یعنی چی این حرفا؟؟؟ خوب میخوام یه چیزی بپوشم که تک باشه ، جذاب باشه....

فرزانه : کاری نکن مجبورت کنم با تاپ و شلوارک بیای...!!!

جونگ مین: شوخی کردم بابا

فرزانه: من که آماده ام. بچه ها با نیما تو حیاطن. تو هم سریع آماده میشی میای پایین... زودتر آماده شو که اینا صداشون در میاد...

فرزانه اومد پایین... کیو و ساناز هم اومدن... فقط هیونگ و جونگ مین مونده بودن... همه آماده منتظر آقایون بودن.. هیون دیگه حوصله اش سر رفته بود . رفت بالا تا صداشون کنه....

که دید دوتا گل آقا نشستن روی مبل دارن با هم خوشو بش میکنن...

هیون: خیلی بی مصرفین. همه پایین علاف اینان اونوقت اینا دارن واسه هم داستان لیلی و مجنون تعریف می کنن... بلند شین ببینم ... نگاشون کن تورو خدا!!!

همین طور که داشتن میومدن پایین همه با یه حالتی نگاشون کردیم که بدبختا داشتن سکته میکردن... هیونگ اومد کنارم وایستاد... یه لگد به پاش زدم...

هیونگ: آخ.... چرا میزنی؟؟

من: من بچه هارو به تو سپردم بعد اونوقت همینطوری ولشون میکنی که هر کاری دلشون میخواد بکنن؟؟؟

هیونگ: همینطوری ولشون نکردم... گذاشتمشون پیش نوید...

من: خیلی پررویی... اون بدبخت هم باید آماده بشه...

هیون: تمومش کنین... خوب حالا چطوری می خوایم بریم؟؟؟

زهرا: اتوبوس... این همه جمعیت توش پر میشیم...

خوب تا قسمت 6 منتظرم باشین ... نظراتتونم فراموش نشه....

بای بای

/ 1 نظر / 10 بازدید
مهدیس

سلام به اجی خودم...فرارکردم اومدم داستان بخونم...این داستانتو...راستی کی ادامه ی اون یکی داستانتومیزاری؟ گذاشتی خبرم کن...مرسی[بغل][ماچ]