The Bitterness Of Olive Part 39

تو خونه خواب بودیم...با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم

_ الو...!!

هیون: سلام یونگ سنگ...خواب بودی؟؟!!

- آره...کاری داشتی؟؟

هیون: از سوکیرا تماس گرفتن گفتن واسه برنامه فردا آماده شیم...

- واقعا؟؟!! باشه...برنامه امروز چیه؟؟؟

- امروز با بچه ها میریم تا کارهارو مرتب کنیم...یه برنامه کوچولو هم دارن

- باشه...آماده میشم میام کمپانی

خیلی زود آماده شدم و طبق قرارمون رفتم کمپانی...بچه ها اومده بودن

من: سلام...دیر که نشد؟؟

جونگمین: راستشو بخوای نه...ماهم الان رسیدیم

مشغول حرف زدن بودیم که ایون هیوک و لیتوک اومدن سمتمون

لیتوک: سلام بچه ها...اومدین؟؟

جونگ مین: نه ما روحیم...جسمامونو قراره باد بیاره

لیتوک خندید و گفت: بعله...شما درست میگین...پس برین اتاق گریم تا شمارو آماده کنن جسماتون هم میرسن

هنوز بچه ها تکون نخورده بودن که یه عکسا اومد و گفت: میشه یه عکس ازتون بگیرم؟؟

لیتوک: فعلا نه...بعد از برنامه وقت زیاده

بعد رو به ما کرد و گفت: شما دیگه برین...هیوکی!! تو هم باهاشون برو..من میرم پیش مدیر و برمیگردم

ایون هیوک: باشه هیونگ

با هم رفتیم تو اتاق گریم

جونگمین نزدیک گوش هیون گفت: این دیگه واسه چی اینجاست؟؟

هیون: جونگ مین...!!! زشته..!! خب اینا میزبان برنامه ان دیگه

- مگه برنامه فردا واسه ما نیست؟؟ این اینجا چیکار میکنه؟؟( جونگ مین.!!!ابروابرو)

- برنامه ریزی با ایناست عزیزم...هی تو بپرس

- اصلا واسه چی امروز اومدیم...واسه چی امروز داریم گریم میشیم؟؟ خداااا!!! چقدر میخوای عذابم بدی؟؟!!!!!

ایون هیوک: امروز قراره مصاحبه داشته باشیم...با اعضای گروه دابل اس و سوجو

جونگ مین: چی؟؟!!!!

هیونگ: من استرس دارم...سوال سخت نپرسین؟؟

ایون هیوک: استرس نداره هیونگ...ما چندتا دوست میخوایم با هم حرف بزنیم(فداااات)

من: خدا امروزو به خیر کنه

کیو: هیون...نظرت چیه؟؟

هیون: مثل همیشه..!!! عالیه...!!! هیونگ حواست به جونگ من باشه از کوره در نره..!! منم از گروه میگم...راستی بچه ها طرفدارا فراموش نشن...!!!

جونگ مین: مگه هیونگ چیکارست که حواسش به من باشه؟؟!! ایییییش...من خودم میدونم چیکار کنم

گریمور به جونگ مین: خیلی عصبی میشی من حواسم پرت میشه...یه وقت دیدی شبیه کروکودیل شدی ها..!!!( خنثی)

ایون هیوک: نونا...!!! تا 10 دقیقه دیگه کارتون تمومه؟؟!!

- آره

هیوک: پس میرم به بچه ها خبر بدم...شما که آماده شدین بیاین به استودیو

هیون: جونگ مین...جلوی خودتو بگیر

جونگ مین: خب خوشم نمیاد...حتما باید میومدیم( بچه ها اینا با هم مثل برادرن...من اینارو واسه طنز آوردم....جدی نگیرینا..!!! میکشمتون)

هیون: آره..باید میومدیم...دیگه غرغر نشنوم

همه ساکت شدیم تا گریم تموم بشه...پنج تامون با هم رفتیم تو استودیو...از اعضای سوجو همشون نبودن...لیتوک و ایون هیوک که مجری ان...یه سونگ ، کیوهیون ، سونگ مین ، دونگهه و ریووک هم بودن ... بقیشون مشغول کارا و برنامه های دیگه شون بودن...طبق برنامه قبلی شروع کردیم...برخلاف اون چیزی که فکرشو میکردیم به جونگ مین خیلی خوش گذشت...کلی هم با پسرا نرم شده بود....هیون تو شوک بودنننآنچنان با لیتوک گرم صحبت شده بود که انگاری اون لیدره...!! خداروشکر یه بار این پسر با ما راه اومد....بعد از یه ساعت برنامه تموم شد...درو هم یه قهوه خوردیم و برگشتیم خونه...دوش گرفتم و اومدم پیش محبوبه نشستم

محبوبه: برنامه امروز چطور بود؟؟

من: خوب بود...جونگ مین که خیلی بهش خوش گذشت

- جونگ مین؟؟!! چرا؟؟!!

- چون اعضا سوجو هم بودن

- بعد اونوقت به جونگ مین خوش گذشت؟؟!! مسخره....!!!

- جدی میگم...کلی باهم خوش و بش کردن...واسه هممون جای تعجب بود...!!

- فردا هم میرین؟؟

- آره دیگه...برنامه اصلی واسه فرداست

خیلی زود اون روز گذشت...صبح خیلی زود با صدای محبوبه بیدار شدم

- یونگ سنگ...پاشو دیرت میشه ها...مگه قرار نبود 9 باشین رادیو....پاشو دیگه

من: 5 دقیقه دیگه

- 5 دقیقه دیگه 9 میشه...پاشوووووووو

از جام پریدم و دوییدم سمت گوشیم...حتما تا حالا هیون 100 باز زنگ زده...ولی وقتی چشمم افتاد به ساعت روی وال گوشیم جا خوردم.....8!!!

- خوشت میاد اذیت میکنی؟؟

محبوبه: مجبور بودم...تو که با حرف آدمیزاد بیدار نمیشی...دفعه بعد طور دیگه ای برخورد میکنم...این خوبش بود

- اول صبح داری تهدیدم میکنی؟؟!! خب من تا 9 چیکار کنم؟؟

- میری دوش میگیری....نیم ساعت تو حموم آواز میخونی...اومدی صبحونتو میخوری...بعدشم آماده میشی میری استودیو...اوکی؟؟!!

- همه چی از قبل برنامه ریزی شده بود؟؟!! باشه بابا من رفتم

رفتم دوش گرفتم...اومدمو موهامو خشک کردم و بعد از صبحونو طبق برنامه خانوم [!] رفتیم استودیو...!!! بچه ها هم تازه رسیدن...بازم لیتوک اومد....!!!سلام کرد و راهنماییمون کرد که واسه اجرا بریم...هنوز برنامه شروع نشده بود که گوشی کیو زنگ خورد

لیتوک: هیونگ!!! باید گوشیتو خاموش کنی

کیو: ببخشید...میرم بیرون جواب بدم

رفت بیرون...ولی بعد از یه دقیقه سریع برگشت...کتشو گرفت و با عجله رفت بیرون

هیون: کیوجونگ...!!! کجا داری میری؟؟!!

هیونگ: اتفاقی افتاده؟؟!! من میرم ببینم کجا رفت

هیون: هیونگ وایسا...تو کجا داری میری؟؟

لیتوک: هیون جونک...میتونم بپرسم اینجا چه خبره؟؟ هیونگ جون و کیو جونگ کچا رفتن؟؟

هیون: لیتوک شی...فکر کنم باید خودتون انجامش بدین...فکر میکنم مشکلی پیش اومده

هیونگ همچنان داشت ساختمونو میگشت تا کیوجونگو پیدا کنه...که همون لحظه کیو رو میبینه ... درحالی که کتش تو دستشه با سرعت از سختمون خارج میشه...دویید دنبالش ولی نتیجه ای نداشت..چون کیو یه تاکسی گرفت و رفت...هیونگ شمارشو گرفت

هیونگ: کیو جونگ اتفاقی افتاده؟؟

کیو: هیووووووونگ...!!!!

بغض توی گلوش اجازه نمیداد حرف بزنه...گوشیو قطع کرد هیونگ سریع زنگ زد خونه ولی کسی جواب نداد...شماره معصومه رو گرفت

- الو.....

معصومه: هیونگ.... مواظب کیوجونگ باش

معصومه از اونطرف زنگ زده بود به فرزانه

معصومه: فرزانه سریع برو پیش ساناز.. عجله کن

فرزانه: چی؟؟!!!

معصومه: فرزانه....سوال نپرس...!! فقط سریع برو اونجا

هیونگ دوباره زنگ زد

هیونگ: شما کجایین؟؟!! چی شده؟؟؟!!

معصومه: من دارم میرم خونه یونگ سنگشون و ............!!!!

هیونگ برگشت پیش ما

هیونگ: بچه ها عجله کنین باید بریم.....

هیون: شما دوتا چه تون شده....؟؟!!

هیونگ: باید سریع بریم بیمارستان..........!!!

چه جای قشنگی تمومش کردم...!!! قسمت آخرش هم هر وقت خواستم میذارم...!!! ک ک ک

فعلا

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahdiss501

اه اه چقدر پروئن...خودشونو بالا میگیرن[سبز]من الان میزنم میکشمشون[کلافه][کلافه]

mahdiss501

نخیر من کاملا جدیم[خنثی]

mahdiss501

ای بابا چی شد یهو[نگران][نگران][نگران] هر وقت دلت خواست چیه فردا میزاری[عصبانی] به خاطر هیونگ[نگران]تروخدا[گریه][گریه] رمزشم بده البته اگه رمزدار کردی فکر داستان جدیدم باش[نیشخند]

mahdiss501

اجی خدا میدونه سوجوهاتم چقدر از من بیشتر دوس داری[عصبانی] اجی خداییش هیچول چیش ترو عاشق خودش کرده[ابرو] اه داداش هیونگ من کجا اون هیچول موچوله کجا[نیشخند]اصلا قابل قیاس نیس[نیشخند][پلک][پلک] ها چیه ببین میخوای دعوا کنی من حاضرم...[ابرو][نیشخند][نیشخند]

mahdiss501

راستی یادم باشه کلیپ اجراهای گرلز دی رو واست بزارم کادو تفلدت بود به کل فراموش کرده بودم[خجالت][نیشخند]

نهال

سلام من یه وب داستان زدم خوشحال میشم سر بزنی و بخونی نویسنده هم میپذیرم اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن

Melika jungi

http://dreamsqueen.mihanblog.com/post/839 قسمت دهم عشق خون آشام (جونگ مین) و گذاشتم .

فاطمه

رمزت چیه؟؟؟

فاطمه

سلام چرا باسه قسمت40 رمز گذاشتی؟ خیل یباحال بود و انتظار کشیدنم براش سخت پس لطفا قسمت40 هم بگذار[نگران]

shiva

عزیزم عالی بود من یه روزه داستانتو خوندم و فهمیدم با معصومه جون هوو هستیم راستی رمز قسمت آخرو برام بفرست