the bitterness of olive part 18

 

بالاخره رسیدیم به ویلا...

همه رفتن سمت اتاقاشون تا دوش بگیرن... معصومه رو به هیونگ کرد و گفت

معصومه: کجا.. کجا...؟؟؟ هنوز به خاطر کار امروزت نبخشیدمت.... بی زحمت امشبو رو کاناپه میخوابی...

هیونگ: چی؟؟ کاناپه؟؟... آخه گناه دارم... کمرم درد میگیره....

معصومه: به من چه که کمرت درد میگیره... میخواستی از این غلطا نکنی...

بعدم با بچه ها رفت تو اتاق و درو بست... بعد از چند دقیقه اومد بیرون و گفت...

معصومه: الهام خانوم... منتظر چی هستی...؟؟!!! نمیخوای بیای داخل...؟؟!!! نکنه میخوای با آقا هیونگ رو کاناپه بخوابی؟؟!!

من: چی... با من بودی؟؟... نه اصلا از این هوسا نکردم....

بعدم همراه معصومه رفتم توی اتاق ... داشتم وسایلمو میذاشتم یه گوشه که صدای در اومد... فرزانه اومد توی اتاق...

فرزانه: معصومه کجاست؟؟

من: با بچه هاش رفته حموم...

فرزانه: خیلی خوب.. پس همینجا منتظرش میمونم...

بعد از چند دقیقه معصومه با بچه ها از حموم اومد...

معصومه: فرزانه، تو اینجا چیکار میکنی؟؟!!

فرزانه: یادت نیست با جونگ مین بحثم شد... نمیخوام برم توی اتاق... الانم دارم از کثیفی میمیرم... نمیشه بری لباسامو از تو اتاق برام بیاری؟؟ میخوام برم حموم...

معصومه: پس بچه ها چی؟؟ کی اونارو ببره حموم؟؟ کی میخواد اونارو بخوابونه؟؟؟

فرزانه: خوب معلومه جونگ مین... نکنه فکر کردی من کلفتشم...؟؟ تازه نیما هم هست... اصلا میدونی چیه... امشب میخوام اینجا پیش تو بخوابم... تو هم بهتره بچه هارو بسپاری به نوید...

معصومه: خیلی خوب... صبر کن لباس بچه هارو بپوشم... ای بابا چرا امروز حواس پرت شدم... نوید و نیمای بدبخت خودشون رو کاناپه میخوابن... چطور این وروجک هارو پیش خودشون جابجا کنن... ها؟؟؟ من که این سو رو پیش خودم دارم... به تو هم پیشنهاد میکنم نانارو پیش خودت نگه داری... خوب تموم شد...جونگ وو! جونگ سو! پاشین پسرا... امشب باید پیش بابایی بخوابین...

جونگ سو: مامانی... نمیشه من اینجا بخوابم؟؟؟

معصومه: نه امشب باید پیش بابایی بخوابین...

معصومه از اتاق رفت بیرون تا از اتاق فرزانه شون لباساشو واسش بیاره...در زد ... جونگ مین درو باز کرد...

جونگ مین: بفرمایید...

معصومه: میتونم بیام داخل لباسای فرزانه رو بردارم...؟؟

جونگ مین: پس چرا خودش نیومد؟؟

معصومه: خسته بود ... حوصله نداشت بلند بشه... من چه میدونم چرا سوال پیچم میکنی؟؟ ... حالا میتونم بیام تو؟؟؟

جونگ مین: آره ... بیا....

معصومه رفت و لباسای فرزانه رو برداشت و اومد بیرون... قبل از اینکه بیاد توی اتاق رو به هیونگ کرد و گفت

معصومه: فرزانه امشب توی اتاق ما میخوابه... جونگ مین تنهاس... میتونی توی اتاق جونگ مین شون بخوابی...( به گوشم برسه که یه کارایی کردین من میدونم با تو...)

هیونگ: اگه اجازه بده حتما میرم... بهتر از کاناپه است...

هیونگ رفت پشت در اتاق ... یه نفس عمیق کشید.... و در زد...

جونگ مین: بفرمایید.. دیگه چیه؟؟؟

هیونگ: ببخشید مزاحم شدم... گفتم امشب تنهایی بیام پیشت بخوابم تنها نباشی... میتونم بیام تو؟؟؟

جونگ مین: همیشه مزاحمی... آره بیا... حوصله ندارم باهات جرو بحث کنم ...

هیونگم معطل نکرد ... سریع رفت توی اتاق تا جونگ مین نظرش عوض نشد بگیره بخوابه....

معصومه هم اومد توی اتاق...

معصومه: بیا اینم لباسات... سریع برو دوش بگیر که باید بخوابیم...

من: هیونگ میخواد رو کاناپه بخوابه؟؟؟

معصومه: نه عزیزم... رفت توی اتاق جونگ مین... امشبو اونجا میخوابه...

من: خدارو شکر... رو کاناپه کمرش درد میگیره...گناه داره... چرا انقدر اذیتش میکنی؟؟؟

معصومه: عیبی نداره... واسش مشکلی پیش نمیاد...یکی دو شب که بهش سخت بگذره دیگه هوس زن گرفتن نمیکنه... اگه ایندفعه هم چیزی بهش نگم یه چهار پنج تا زن دیگه پشت تو ردیف میکنه...

من: هه هه هه... آره راست میگی...

فرزانه هم از حموم اومد بیرون... موهاشو خشک کرد... فرزانه بچه هاشو آماده کرد... معصومه هم دست دوتا پسراشو گرفت و از اتاق رفتن بیرون.... پشت در وایستادن و در زدن... ایندفعه هیونگ درو باز کرد...

هیونگ: بفرمایید... ای بابا... شما اینجا چیکار میکنین؟؟؟

بچه ها با بالشت های روی دوششون رفتن توی اتاق... جونگ مین با دیدن بچه ها فهمید قراره چه اتفاقی بیفته...سریع به سوجین گفت...

جونگ مین: بیا پیش بابا بخواب.. امشب باید زود بخوابین... هیونگ ، تو هم بچه هاتو بگیر بیا اینجا بخواب... امشب حوصه ندارم باهاتون کل کل کنم...

ولی مثل اینکه بچه ها اصلا دوست نداشتن بخوابن... اولش کلی شیطونی کردن ولی بعد از اینکه جونگ مین یه نگاه خشن به همشون انداخت... اونا هم خوابیدن... ما هم توی اتاق خودمون خوابیدیم...

این داستان همچنان ادامه دارد....

فعلا بای

/ 3 نظر / 7 بازدید
unique

سلام خوبه اگه به وب من سر بزنی خوشحال میشم

samar

he he he ghiafeie jung min k bad negah mikone cheghadr bahal baiad bashe....mer30....aliii

zahra

سلام معصومه جون خوفی عسیسم؟دلم برات تنگ شده بودببخشیدکه دیراومدم وبت[ناراحت] فعلا بای