Meet Me Again EP7

من: شما نمیخواین برین؟؟!!

سونگ جین بهم زل زده بود : واقعا آلزایمر داری یا خودتو زدی به فراموشی؟!

-منظورتونو نمیفهمم آقای لی

ـحالا لازم نیست رسمی حرف بزنی...جوابمو بده...شرطو فراموش کردی؟!

-نه ولی گفتم هر وقت وقتشو داشته باشم

-خب الان که بیکاری

-باید برم جایی...!!! بعدا مهمونت میکنم

-خب منم باهات میام..کارت که تموم شد باهم میریم شام میخوریم...چطوره؟؟!!

-من باید تنها برم...!!

کیفو از روی میز برداشتم و از کلاس اومدم ییرون

سونگ جین همینطور پشت سرم حرکت میکرد و واسه خودش نظر میداد

سونگجین : ای بابا...چرا گوش نمیدی؟!! تو میری به کارت میرسی بعد از اونم میریم یه چیزی میخوریم...اینکه عیبی نداره..قبول کن دیگه...من خیلی گشنمه...دارم باهات حرف میزنم...خب یکم آرومتر راه برو...اه

با صدای زنگ گوشیم وایستادم

سونگ جین: خداروشکر که وایستادی...خو دختر آرومتر راه برو...مگه گرگ دنبالت کرده....

ـ هییییس..چقدر حرف میزنی...ساکت باش میخوام به تلفنم جواب بدم

سونگ جین با این حرفم سکوت کرد

ـ الو

ایون آه باکمی مکث جواب داد: اوه سلام هانی..حالت خوبه؟!

ـ بله..خب کجا باید بیام؟؟!!

ـ نزدیکای دانشگاه یه پارک هست ...اسمش چونگی چونه...میدونی کجاست؟؟!!

ـ یه پارک نزدیک دانشگاه داره ...نمیدونم همینه یا نه!!!

ـ من اونجام...کنار پل روی یه نیمکت نشستم....منتظرتم!!

ـ باشه... پرس و جو میکنم و پیداتون میکنم

تلفنو که قطع کردم رومو به طرف سونگ جین کردم و گفتم: پارک چونگی چون همین پارک کنار دانشگاهه؟!

جوابمو نداد و روشو برگردوند: تا جواب منو ندی بهت نمیگم...

ـ ایش....احمق!!!

بعد هم به طرف در خروجی دانشگاه حرکت کردم...سونگ جین هم دوباره دنبالم راه افتاد...داشتم میرفتم سمت پارک کنار دانشگاه که سونگ جین گفت: آهای...چرا قهر میکنی؟؟!!

ـ من هیچ رابطه دوستانه ای با تو نداشتم که بخوام الان قهر باشم

ـ حالا کجا میخوای بری؟؟!! وایسا راهو بهت نشون بدم...آخه تو چرا انقدر تند راه میری؟؟!!

ـ همون موقع که گفتم کمک کن ناز دادی واسم...فکر کردی من نازتو میکشم...ولی کور خوندی...حالا تو نازمو بکش تا بهت بگم کجا میخوام برم

سونگ جین یه قیافه حق به جانب به خودش گرفت و گفت: اول اینکه من همچین آدمی نیستم...بعدشم تو هنوز قولی که دادی و بهش عمل نکردی...منم فقط میخوام حق خودمو بگیرم....وقتی میخوام  بهت کمک کنم از خداتم باشه

ـ تو هم کشتی مارو...من یه غلطی کردم یه چیزی گفتم...گفتم که سر فرصت بهت شام میدم

مشغول حرف زدن بودم که متوجه ایون آه شدم که واسم دست تکون میدلد...سریع خودمو بهش رسوندم

ـ سلام...ببخشید که منتظرتون گذاشتم

ایون آه: به موقع اومدی

ـ اتفاقی افتاده که میخواستین منو ببینین

ـ نمیخوام زیاد وقتتونو بگیرم ... ، و یه کارت از کیفش بیرون آورد و به طرف من گرفت: خوشحال میشم بیاین

کارتو ازش گرفتمو نگاهی بهش انداختم

ـ حتما...میتونم بپرسم این جشن به چه مناسبته؟!

ـ مناسبت خاصی نداره..یه جشن خونوادگیه...میتونی دوستت رو هم با خودت بیاری

و بعد روشو کرد به طرف سونگ جین و به اون اشاره کرد..با تعجب بهش نگاه کردم..سونگ جین با یک لبخند مثل یه آدم متشخص جلو اومد

سونگجین: سلام...لی سونگ جین هستم...از آشناییتون خوشحالم

ایون آه: سلام...کیم ایون آه هستم...خوشبختم

و به هم دست دادن...ایون آه ادامه داد: نمیدونستم شما هم با هانی هستین واسه همین کارت دیگه ای نیاوردم، معذرت میخوام...ولی شما هم میتونین با هانی بیاین که اونجا احساس تنهایی نکنه...

سونگ جین همچنان لبخند میزد و حرفهای ایون آه رو تایید میکرد...یعنی میخواستم بزنم با خاک یکسانش کنما!!! نمیدونستم چی باید بگم..یکدفعه گفتم: ما دوستی صمیمی ای باهم نداریم...فقط همکلاسی هستیم..همین!!!

ایون اه: باشه...بهرحال آقای لی هم به این جشن دعوتن...میتونین باهم بیاین

سونگجین: حتما(پرروK )

با عصبانیت بهش نگاه کردم ..انتظار همچین حرفی رو نداشتم..

ایون اه : دیگه مزاحمتون نمیشم..فردا شب منتظرم..دیر نکنیا!!!

ـ سعی میکنم به موقع برسم...ممنون از اینکه دعوتم کردین

ایون آه: کاری نکردم...خداحافظ

رفت و من موندم با سونگ جین شنگول

- چیه؟! دور ورت داشته؟!

سونگجین: چی میگی؟! به زبون ما حرف بزن ببینم چی میگی

- همون بهتر که هیچی از حرفم نمیفهمی...دلم میخواد خونتو بمکم

- لطفا کانال کره ای رو فعال کن

- نمیخوام...نازمو بکش

- فحش که نمیدی ها؟!!

- اه..چقدر حرف میزنی؟! بیا اینم موج کره ای

- حالا شد.. خب چی میگفتی؟!

- هیچی...من دارم میرم خونه..خداحافظ

داشتم از کنارش رد میشدم که دستمو از پشت گرفت..سریع دستمو عقب کشیدم

- به من دست نزن

سونگجین: چرا؟! نکنه سیمهات اتصالی دارن...میترسی برق بگیرتم و شروع کرد به خندیدن

اصلا از کارش خوشم نیومد

- بار اول و آخرت باشه که به من دست میزنی.فهمیدی؟!

سونگ جین خندشو خورد و گفت: ناراحت شدی؟! اوه..منظوری نداشتم...میخواستم یه چیزی بگم

- خب حالا سریع حرفتو بزن دیرم شد

- اینطوری که تو داد زدی میترسم حرفمو ادامه بدم

- تو از من میترسی؟؟!!!! شک دارم...حالا بگو حرفتو..چیزی بهت نمیگم

- میای بریم شام بخوریم؟!!

- وااای خدا...ذهنت چقدر رو یک موضوع کلیک میکنه؟؟!!

خندید و گفت: حالا چیکار میکنی؟!قبوله؟!

من با کمی مکث گفتم: بار آخرت باشه که انقدر بامن صمیمی صحبت میکنی..زود بریم که مردم از گرسنگی

- این عالیه..هورااا~

- چی عالیه؟! نقشه تو سرت داشته باشی زنده نمیذارمت

- هیچی...فقط خوشحالم که شرطو بردم

- ای خدااا...باز این اسم شرطو آورد!!

-اوه...نمیدونستم به کلمه اش حساسیت داری!!

- برو خودتو مسخره کن...حالا زود راه بیفت که کلی کار دارم

سونگ جین به طرف یک مغازه کوچیک ولی خیلی شلوغ نزدیکای پارک حرکت کرد

- اینجا خیلی شلوغه..بیا بریم یه جای دیگه

سونگ جین : ولی غذا هاش حرف نداره..یه بار امتحانش کن

- من پول زیادی همرام نیست...لطفا سفارشای سنگین نده

- خسیس

- خسیس خودتی...گفتم که پول نیاوردم

- باشه میدونم

- تو هم که همش حرف خودتو میزنی....تو الان میخوای کجا بشینی؟!

- نگران جای نشستنش نباش

رفت سمت یه خانومی که پشت یه میز تقریبا بلند وایستاده بود...بعد از چند دقیقه برگشت

سونگ جین: یه چند دقیقه دیگه صبر کنی آماده میشه

من هم مجبور بودم منتظر بمونم..یعنی راه دیگه ای نداشتم...دنبال یه صندلی میگشتم تا بشینم...ولی تموم صندلی ها پر شده بود..آدمای زیادی اومده بودن..حتما غذا های خوشمزه ای داره که این همه آدم اینجا مننظرن

سونگجین: الان اون دوتا پسر بلند میشن...ما میریم اونجا میشینیم

- خیلیمعطلم کردیا...کلی کار دارم

- شرط بستی باید پاش وایسی...اگه.....!!!!

پریدم وسط حرفش: ادامه نده...باشه.. زودتر بگو غذارو بیارن

چند ثانیه بعد پسرا بلند شدن و یکی از پیشخدمتا میزو تمیز کرد و ماروبه سمت میز راهنمایی کرد...من رو به سونگ جین گفتم  چرا بدون نوبت اومدی نشستی؟! اینجاهم زور میگی؟!

- نه خانوم....مشتری ثابت اینجام...واسه همین بدون نوبت بهم غذا میدن

-پس بگو چرا همیشه دیر میای سر کلاس.. نگو با اون دوستت میای اینجا

- امیدوارم اینجا و غذاش مستت نکنه...که مجبور بشی همه روز دیر به کلاس برسی

- من تا بحال لب با مشروب نزدم

- امشب بدون مشروب مست میشی...بشین و تماشا کن

منتظر موندیم تا غذا رو بیارن...میخواستم ببینم چیه کا انقدر ازش تعریف میکنه...پیشخدمت غذا روآورد...قیافه خوشمزه ای داشت..به نظر لذیذ میومد

سونگ جین: قبل از اینکه بخوری... نظرت چیه؟

- نظر خاصی ندارم....فقط اینکه ظاهر خوشمزه ای داره

- میدونی اسم این غذا چیه؟!

- نه...تا حالا نخوردمش

- ما به این میگیم کیمچی...یه غذای کره ای که خیلی هم معروفه

- آها..پس کیمچی اینه!!! خب میخوام امتحانش کنم

سونگ جین ظرف غذارو از جلوم کشید و گفت: صبر کن...

- چیه باز؟!میخوام امتحانش کنم...خیلی هم گرسنمه

- مطمءنی که مست نمیشی؟!

- بس کن مسخره بازیو...ظرف غذارو برگردون

سونگ جین ظرف رو گذاشت جلوم...شروع کردم به خوردن...سعی میکردم چوب هایی ک باهاش غذا میخورن رو امتحان کنم ولی کار سختی بود..بیخیالش شدمو چنگالمو برداشتمو شروع کردم به خوردن...خوشمزه بود..خوشمزه تر از اون چیزی که فکرشو میکردم...مشغول خوردن غذام بودم که یهو سونگ جین دستشو بالا آورد و گفت: هایییی!!!

برگشتم...به به...عجب اقبالی!! کیبوم بود.. اون اینجا چیکتر میکرد؟!! به غذا خوردنم ادامه دادم..اومد پشت سرم...متوجه سونگ جین شدم که با اشاره و حرکات سرش داشت با کیبوم حرف میزد..گفتم: چرا مسخره بازی ور میارین؟! شما که بدون نوبت میشینین   خب واسه دوستت یه جا پیدا کن بذار بشینه...اونقدر بالای سرم پانتومیم بازی نکن

کیبوم آروم گفت: پست سرت هم چشم داری...چیش

منکه حرفشو  شنیدم خندم گرفت.گفتم: نه...ولی انقدر تکون میخوری که از سایه ات متوجه میشم

سونگ جین: اینجا چیکار میکنی؟

کیبوم: تو اینجا چیکار میکنی؟! منم واسه همون اومدم

سونگ جین بلند شد .. دست کیبوم رو گرفت و کنار در ورودب ایستادن...یه چیزی به کیبوم گفت و برگشت...کیبوم هم رفت روی یکی از صندلی های خالی نشست.. منکه غذام تموم شده بود گفتم: غذای خوشمزه ای بود!! من دیگه باید برم...خیلی دیرم شده...!!!

سونگ جین که داشت غذا میخورد جلوی دهنشو با دستش گرفت و با صدای خفه ای گفت:وایسا الان منم.....میام

غذاشو قورت داد و ادامه داد: نمیبینی دارم غذا میخورم؟! غذامو میخورم بعد میریم

رفتم کنار پیشخوان .... صورت حسابو پرداخت کردم ..سونگ جینم غذاشو تموم کرد...رفت پیش کیبوم و بعد اون اومد سمت من

سونگ جین: بابت شام ممنونم

- خداروشکر...ولم میکنی حداقل...لطفا از این به بعد کمتر مزاحمت ایجاد کنین

سونگ جین یه قیافه ناراحت به خودش گرفت

سونگ جین: مگه مزاحمت ایجاد کردم؟!! فکر میکردم باهم دوستیم

من با تعجب بهش نگاه میکردم..چه چیزایی پیش خودش فکر کرده بود

-چی؟؟!! دوست؟؟!! اشتباه فکر نکن...ما فقط هم کلاسی هستیم...شام امشبم فقط برای رهایی از این وضعیت بود...لطفا به دوستت هم اینو بگو

- چرا انقدر با من بدی؟!

- من با کسی بد نیستم

- اینکه واضحه با من بدی....بابت حرف اولین روزم متاسفم

- خب که چی؟! تو که حرف خودتو زدی

- گفتم که متاسفم...منظوری نداشتم

- میدونم...شما همتون همینطوری بررگ شدین...با یه طرز تفکر... بیخیال...من باید برم

راه افتادم به سمت خیابون تا تاکسی بگیرم...سونگ جین هم دنبالم اومد

سونگ جین: فردا کلاس نداریم میدونی؟!

- آره میدونم

- خب. بیکاری؟!

- نه...کارای شخصی دارم که باید بهش برسم

- فردا شب تنها میری به مهمونی؟!

بر گشتم

- مگه میخوای بیای؟!

- دعوتم کرد...زشته که نیام

خنده ریزی کردم

- نه...خودم تنها میرم

سونگ جین: آدرسو بلدی؟!

نمیدونستم چی بگم...چون واقعا نمیدونستم آدرس کجاست؟!

- شمارتو بده فردا باهات تماس میگیرم

/ 6 نظر / 10 بازدید
فاطمه

سلام داستانتو خوندم مثل همیشه عالی بود گلم[قلب] دلم باسه هانیه میسوزه !!!! گییییییییییر چه آدم پررو یی افتاده اگه من بودم که پول میدادم خودش غذا شو بگیره وباهاش نمیرفتم[ابرو] والاااااااااااااا[چشمک][چشمک][چشمک]

فاطمه

عاقا منم گشنم شد منم میییییییییییییییییخوام[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

فاطمه

نه عزیزم شوخی میکردم[چشمک] راستی عیدتم مبارک گلم

saeedehjong

vayyy mnm kimchi mikhaaaam[گریه]

saeedehjong

e??? nazaram sabt shooood????[نیشخند] b khoda chan roz pish oomadam sabt nashod[ناراحت] sara ham diroz oomade bodhar kari kard natonest vasat nazar bezare ajii [نگران] neidonam cheshe...y roz nazaram sabt mishe y roz nemishe[عینک] bikhi hala...aji dastanet vaghan jazabe haaa...sara ham khoshe sh miyad[قلب] alii bod....faghat oomid varam hani ashegh songjin nashee[خنده][نیشخند] hamintori alakii [نیشخند] montazere ghesmate badi am[پلک]

aida

سلام.چه ایمیلی؟